…طهرانی که اکنون از لاله‌زارش تنها لاله‌های آویخته از سقف مغازه‌هایش باقی مانده و از باغ‌هایش بولدوزرهای نامرد! طهرانی که دیگر مرتضی احمدی ندارد که برایش بیات طهرون بخواند، دیگر محمدعلی سپانلو ندارد که برای قیر آسفالت‌هایش شعر بسراید. طهرانی که دیگر مرده است از بس که جان ندارد و همان‌هایی عزیزدل‌مان را کشتند که تزریق کننده‌ی سرنگ چیز/تفکر تغییر ماهیت طهرون به تهران بودند و هستند…


منتشر شده در: دوهفته‌نامه طراح امروز / شماره ۱ ، نیمه دوم مرداد ماه ۱۳۹۵ ، امروز ، صفحه ۳

به قلم: سروش مهاجری


یک)
هوشنگ ابتهاج (سایه) در مصاحبه با علی عظیمی و عاطفه طیّه در پیر پرنیان‌اندیش، مدام از پیاده‌روی‌های بی‌هدفش در طهران قدیم با مربع مرگ۲ صحبت می‌کند. از شاه‌آباد تا فردوسی، مخبرالدوله تا باب همایون را پیاده گز و طهران را زندگی می‌کردند. طهرانی که اکنون از لاله‌زارش تنها لاله‌های آویخته از سقف مغازه‌هایش باقی مانده و از باغ‌هایش بولدوزرهای نامرد! طهرانی که دیگر مرتضی احمدی ندارد که برایش بیات طهرون بخواند، دیگر محمدعلی سپانلو ندارد که برای قیر آسفالت‌هایش شعر بسراید. طهرانی که دیگر مرده است از بس که جان ندارد و همان‌هایی عزیزدل‌مان را کشتند که تزریق کننده‌ی سرنگ چیز/تفکر تغییر ماهیت طهرون به تهران بودند و هستند.

صفر مطلق)
عباس کیارستمی مُرد. به همین سادگی و آرامی. با همان شمایل همیشگی‌ش رفت؛ عینکی بر چشم و لبخندی آغشته به تلخی. پیر نشد. مرگ او نه تنها برای جامعه‌ی هنری و معماری بلکه برای جامعه‌ی هنری و معماری هم هنوز باورپذیر نیست! کسی بود که به لایه‌های عمیق‌تری از زندگی رسیده بود. به قول آیدین آغداشلو از همان دوران مدرسه، کنار می‌ایستاد تا دعوا را ببیند. او دیدن، شنیدن، لمس کردن و همه‌ی حواس آدمیزاد را سال‌ها زندگی کرده بود و در آثارش با سکوتی شگرف ما را به تجربه‌ی زیسته‌ی آنها وا می‌داشت. شاید تنها کسی بود در دنیا که برای تابوتش فرش قرمز پهن کردند و توانست حتی با مرگ خود همه را از هر قشر و آیینی کنار هم جمع کند تا بفهماند برای بزرگی، سکوت و صبر لازم است. یک پدیدار(پدیده)شناس به معنای مقدس کلمه‌ش.
اما نکته‌ی عجیبی که بعد از این هیاهو همزمان تحسین‌برانگیز و شرم‌آور بود، یک بیانیه‌ی عجیب بود. با مرگ انسانی که عاشق زندگی بود، نهاد رسمی سازمان نظام پزشکی مملکت بدون توجه به هیچ جنجال و هیاهو در توجیه صنف خودشان متنی را منتشر کرد که توأمان تهاجمی و حمایتی تلقی می‌شد. با اینکه هنوز هیچ قضاوتی نمی‌شود کرد اما این اتحادِ هر چند توخالی برای ما معماران رشک‌برانگیز است. اینکه بدانی در هر شرایطی -ولو به بهای از بین بردن یک نابغه- جمعی از همکارانت کنارت ایستاده تا با تو راه بروند و چون هم‌قسم شده‌اند تا ته خط را با تو می‌روند، دلگرمی بامزه‌ای است. ما هم با جان مردم سروکار داریم و فقط قسم نمی‌خوریم، اما نظام‌مان کو؟!

صفر کلوین)
عمارت توران هم مُرد و از قضا آنهم داستانی تلخ اما پرحاشیه رقم زد، درست بر خلاف مرگ آرام ویلای کهنیم اثر نظام عامری که کک هیچ بنی‌بشری هم از درگذشتش نگزید. توران بنایی بود مطلقاً مدرن، با استواری اندیشه لوکوربوزیه و حتی ریچارد نویترا که در قلب خیابان پسیان و در باغی آرام نفس می‌کشید. به گفته‌ی اهالی، چندین سال بود که سیستماتیک درختانِ باغ بی‌برگی‌ش را خشک کرده بودند و با همین هجوم زردی خزان زمزمه‌های شومی به گوش می‌رسید. این تنازع توسعه برای تخریب که میان شهرداری، میراث فرهنگی و کمیته‌ی امداد به راه افتاده بود هنوز ترکش‌هایش به در و دیوار شهر می‌خورد، تنها بازخورد کالبدی‌ش از بین رفتن تدریجی ولی سریع میراث معماری تاریخی و مدرن و جایگزینی آن با انبوه آهن‌آلات و نماهای مضحک است.
اتفاقاً در این تخریب‌های بخصوص همه چیز قانونی (!) صورت پذیرفته؛ مالک جدید پروانه‌ی ساخت و همه‌ی مجوزها برای هوا کردن غول خود داشته و دیگر کاری از دست شهرداری و میراث فرهنگی و … برنمی‌آمد، حتی ثبت اضطراری که روشی من‌درآوردی برای سلب مسئولیت خودشان است. گیرم که این فساد -که بدون تردید وجود دارد و خانمان‌سوز هم است- این بار هم شهیدی از جنس مدرن به ما معماران تقدیم کرد، اما پرسش اصلی این است که خود ما معماران تا روز قبل از تخریبش، چقدر این بنا و مانند‌هایش را شناختیم و به دیگران شناساندیم؟! حتی همان روزهایی که نیمه‌تخریب باقی مانده بود هیچ کداممان کنار لاشه‌ی نیمه‌جانش جمع نشدیم که مویه‌ای برایش سر دهیم تا صدایمان به گوش ناشنواهای بالادستی برسد.
درست در همین زمانی که دانشکده‌های معماری تبدیل به بنگاه‌های اقتصادی شده‌اند، اساتیدش بدون هیچ صلاحیت و فیلتر علمی جولان می‌دهند و سیل خروشانی از مدعیان طراحی را هر ساله روانه‌ی جامعه می‌کنند، باید آنها را با چنین میراثی آشنا کرد. باید از پای‌بست چشم و گوش دانشجو جماعت را باز و به شهر و دارایی‌های گرانقدرش حساس کرد. باید دست آنها را گرفت و سیحون‌وار با آنها در شهر سفر کرد، کباب خورد و دید زد. باید شعور زیسته‌ی آنها را تحریک کرد تا اگر کارفرمایی چنین نادان به پست او خورد بتواند قانعش کند که نسازد، که برای نسل‌های آینده هم که شده کمی تنفس هر چند مصنوعی داشته باشیم، که حداقل دشنام آنها بدرقه‌ی راهمان نباشد. فعلن و عجالتن که هیچ نهادی کاری نمی‌کند، خودمان شروع به ثبت، جمع‌آوری اطلاعات و رولوه کنیم تا روی‌شان کم شود شاید!
همان شبی که ویرانش کردند سندی از سوی موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران منتشر شد که مهندس «رودولف بوکه» معمار آزاده مقیم اشتوتگارت، طرف قرارداد برای ساخت تورانشهر در سال ۱۳۵۳ بوده است. این سند نوش‌دارویی بعد از مرگ سهراب بود. بیایید یک بار هم که شده باور کنیم که مدیریت جهادی و هیأتی نتیجه‌ش همین می‌شود. بیاییم باور کنیم که باید یک نظام معماری باشد که دست تک‌تک این سازمان‌ها را به گرمی بفشارد و این دُردانه‌هایش را از آنها پس بگیرد که دیگر جگرگوشه‌هایش درگیر این گروکشی سیاسی و اقتصادی نشوند. یادمان نرود که هنوز عمارت ثابت پاسال روی هواست، ویلا پناهی در آستانه‌ی جشن کلنگ‌زنی‌ست و این‌ها تنها مشتی نمونه‌ی خروارها معماری درست قدیمی‌هامانند که در معرض پارادوکس توسعه و تخریب هستند.
معماری معاصر ما باید تمرینی برای نساختن شود؛ پرکتیسی برای ساختن فضاهای خالی/تهی.

هیچ)
سوال یکی از حضار از کیارستمی این بود که چرا شما به موضوعات جدی‌تر دور و برمان توجه ندارید؟ جامعه عوض شده، روزگار عوض شده، آرمان‌ها و خواست ملت عوض شده. شما هیچ عنایتی به این چیزها ندارید؟ جواب کیارستمی جواب مهم، قابل تأمل و تأثیرگذاری بود: «من میدان نیستم که قبل از انقلاب شهیاد باشم و بعد از انقلاب آزادی. من خیابان نیستم که انقلاب از پهلوی به مصدق یا ولیعصرم تغییر دهد. این میدان‌ها و خیابان‌ها و ساختمان‌ها هستند که حوادث اجتماعی دگرگونشان می‌کند. من از جنس درختم. پاییز برگ‌هایم می‌ریزد. زمستان خشک می‌شوم. بهار شکوفه می‌دهم و تابستان پرمیوه می‌شوم. درخت‌های خیابان چون ریشه در خاک دارند، قبل و بعد از انقلاب فرقی نمی‌کنند. تغییرات آنها وابسته تغییرات طبیعی است نه اجتماعی.»
همه‌ی ما ریشه در این خاک داریم، شجریان هم. همین.

پی‌نوشت:
۱- Requiem
۲- مربع مرگ لقبی بود که رضا براهنی به سیاوش کسرائی، نادر نادرپور، فریدون مشیری و سایه داده بود. البته بیشتر قدم زدن‌های سایه با مرتضی کیوان بوده و در برخی مواقع شاملو و اخوان.

 

منتشر شده در: دوهفته‌نامه طراح امروز / شماره ۱ ، نیمه دوم مرداد ماه ۱۳۹۵ ، امروز ، صفحه ۳

به قلم: سروش مهاجری

کپی‌رایت این مطلب متعلق به مولف می‌باشد. لذا بازنشر آن در نشریات و فضای وب (وب‌سایت‌ها یا شبکه‌های اجتماعی) با هر شکل و عنوان، فقط با پذیرش کتبی شرایط گروه رسانه‌ای طراح در ثبت مرجع و ماخذ امکان‌پذیر است.