در معماری معاصر ایران، جایگاهِ شیراز و معمارانش، چه به لحاظ ساخته‌ها و چه از وجه نظریه‌پردازی، تافته‌ی جدا بافته‌ای شده که سبب‌شناسی این رویداد خود مبحثی مفصل است. امیرحسین اشعری از معماران خوش‌ذوق این بازه‌ی زمان-مکانی است که اکنون به سبب «درنگ» بیشتر شناخته می‌شود. پروژه‌ای که از آغاز داستانی پرپیچ‌وخم را دنبال کرده است.
در اردیبهشت‌ماه سال جاری و به روال هرساله، نظام‌مهندسی استان فارس مسابقه‌ای برگزار کرد که شهرداری شیراز در اختتامیه‌ی آن، با تخریب و جمع‌آوری آثارِ مسابقه خبرساز شد. در این میان «درنگ»، از معدود آثار جان به دربرده، به مرحله‌ی نهایی مسابقه WAF (فستیوال جهانی معماری) راه یافت. این گفت‌وگو قصد دارد تا به کندوکاو در معماری این پاویون بپردازد.


منتشر شده در: دوهفته‌نامه طراح امروز / شماره ۲۷ ، نیمه دوم مهر ماه ۱۳۹۶ ، نگاه امروز، صفحه ۸

به قلم: مهشید معتمد


اولین سؤال اینکه درنگ چه هست؟ برای این فرم، کاربری خاصی تصور شده یا صرفاً یک تولیدِ شکلی بوده است؟
قبل از اینکه تولیدِ فرم باشد، محتوای آن بوده که در موقعیتِ بستر شهری جایگاهی برای خود پیداکرده است. ما پلازای شهری نداریم، اما در جلوخانِ باغ عفیف‌آباد یک پیاده راه به وجود آمده که فضای شهری هست. با توجه به صحبت‌هایی که در گروه طراحی داشتیم، قرار بود اُبژه یا پاویون در این پلازا جایگاه خودش را پیدا کند.
اول‌ازهمه، به این فکر کردیم که اثر به کمکِ شهر بیاید و مقیاسی کمی بزرگ‌تر از مبلمان را تعریف کردیم. به نشستن فکر کردیم. امکانی که به شهروند داده شود تا با فضا تعاملات بیشتری داشته باشد؛ اما بعد دیدیم این اتفاق چیزی معمول و البته جذاب هست، باید هم باشد و هرچقدر هم در شهر بگذاریم، کم است. گفتیم شاید در این پاویون، چیز گم‌شده‌ای را در شهر ببینیم و به‌جای جنبه‌ی کارکردی، از بُعد مفهومی ارجحیت بدهیم. نه اینکه صرفاً کارکردی باشد و جای نشستن، روزنامه خواندن، آب خوردن یا سطلِ آشغال شود.
ما در وهله‌ی اول سعی کردیم فرمِ ساده‌ترین مدلِ یک حجمِ معماری، یعنی مکعب را در نظر بگیریم. ایده آن بود که «piece» یا تکه‌ای از شهرمان را انتخاب کنیم که ازلحاظ شکل و قیافه خیلی وقت است راهش را گم‌کرده و نمی‌داند به کجا می‌رود؛ هرروز به دلیلِ مقررات و هنجارهایی که در سیستم وجود دارد، شکل می‌گیرد و ساختمان‌هایی به‌صورتِ مکعب‌های نازیبا را به وجود می‌آورد. حجمِ فلزی بیرون قرار بود تکه‌ای از شهر و سردی شهر و شکل خیلی خلاصه‌ای از مکعب‌های خاکستری‌رنگ شهر باشد. ما دنبال فرم نبودیم، می‌خواستیم شهروند را به داخل فضا بکشانیم.

یک «Black Box» طراحی است که کانسپتی به آن واردشده و از آن‌طرف فرم خروجی پیداکرده. مکعب در شهر وجود دارد و زیبا نیست و به‌کرات تولید و تکثیر می‌شود؛ اما در چه پروسه‌ای تبدیل شد به فرمی که این‌قدر داخل و خارج متفاوتی دارد و اصلاً از بیرون نمی‌توان حدس زد داخل چه خبر است؛ یا عکس‌های داخلی هیچ ارتباطی ازنظر متریال، طراحی، فرم و خط و خطوط با بیرون ندارد. لطفاً این را بازکنید.
دقیقاً به دنبال همین دوگانگی بودیم. در این پروژه تیمِ ما به دنبال یک فضای شهری است که در آن قرار داریم و معمولاً هر اتفاقی در آن افتاده، در فضای باز و در خدمت مردم است. جایی که متفاوت با این قضیه فکر کردیم این بود که گفتیم شاید فضا کاملاً بسته‌ باشد؛ اما چند مسئله وجود داشت. چون قبلاً قرار بود در شهر قرار بگیرد، باید به مسئله‌ی امنیت یا جرم‌خیزی آن فکر می‌کردیم. حالا ممکن است جایی مواد مخدر باشد یا در حد پایین در آن کثیف کاری کنند. این بحث که اگر قرار بود جرم خیز شود، ترسناک بود و می‌بایست حراستی برایش تعریف کنیم که یا یک آدم باشد یا یک در و کلید که دیگر جزء فضای شهری نمی‌شد. یک مشکل دیگر در این بحث فضای داخلی بود؛ می‌خواستیم شخص را درون یک فضا بکشانیم، در یک‌لحظه از شهر خارجش کنیم، همه‌چیز را برایش ببندیم و آن چیزی که دوست داریم را نشانش دهیم. مشکلی که وجود داشت، جرم‌خیزی و مسئله‌ی جذب مخاطب به داخل بود، نه اینکه درنگ را به‌عنوان یک کیوسک ببیند و رد شود.

دقیقاً همین مسئله وجود دارد؛ آن فرم بیرونی چه چیزی افراد را به داخل بکشاند؟
ما به معلق بودن آجر فکر کردیم؛ اصلاً ذاتِ آجر در تاریخِ خودش چیز باربری بوده، اما با جریان تکنولوژی، آن ذاتِ اصلی از بین رفته است. خیلی از نماهایی که می‌بینیم عملاً یک پوسته است، انگار بزک می‌کنیم. ذاتِ آجر فراموش‌شده؛ این بخشی بود که عمداً تأکید کردیم و آن هویتِ باربری آجر را گرفتیم، تنها بافتی که آجر می‌دهد می‌ماند و رنگ و بوی خودِ آجر.
در مسئله‌ی جذب، فرم را معلق کردیم تا حسِ کنجکاوی زیاد شود. برای حل جرم‌خیزی، دیوار را بالا بردیم تا پاها دیده ‌شود، یعنی شخص داخل فضاست؛ هنوز عمومی است، نه خصوصی. پاهای آدم‌هایی که می‌بینید به شما هیجان و کنجکاوی می‌دهد، فرمی که آجر تولید می‌کند کشش به وجود می‌آورد. چطور افراد را از یک فضای کاملاً باز شهری داخل بکشانیم.
فرد به راهی که دارد وارد می‌شود کشیده شده، روی فلز قدم می‌زند. زیر این سطح فلزی را شبکه‌های بزرگ گذاشتیم نه کوچک تا کسی که رویش راه می‌رود صدای پایش بیاید. در این مسیر یک جداره‌ی آجری در کنار جداره‌ی فلزی است. جلو می‌رود، فضا تاریک شده و کنجکاو می‌شود که داخل چه چیزی وجود دارد. ما به خاطر شرایط مسابقه (ابعاد ۴ متر در ۴ متر) با این قضیه جنگیدیم که در آن فضای کوچک کاری که می‌خواهیم انجام دهیم.
بعدازاین پیچ، یک‌باره درون فضایی می‌رود که اصلاً از بیرون حدس نمی‌زند. در اتودهای اولیه فکر کردیم که سازه نمایان باشد و این مخروط از بیرون دیده شود؛ ولی بعد گفتیم نه قرار است شوک یا یک آن بدهیم. اسم پروژه «درنگ» هست و در «گذر قوام‌الدین» درنگ داریم (گذر و درنگ). اینجا مسیرِ عبوری برای رسیدن به باغ است و خواستیم در یک‌لحظه مکث یا آنی وجود داشته باشد.
ما به دنبال این بودیم تا فرد از فضای شهری بیاید داخل جایی که دورتادورش بسته است و فقط یک قابِ آسمان به او بدیم؛ در راهرو حرکت می‌کند و ناخودآگاه تمام اغتشاش بصری یا اتفاقات خارج را از او گرفتیم. ناخودآگاه به صدای پایش فکر می‌کند. یا دستش را به آجر می‌کشد و حس لامسه اتفاق می‌افتد. شخص وارد فضای مدور می‌شود، حرکتی که پیش‌بینی کردیم با آن برخورد کند، چرخیدن در آن هست و دیدنِ آسمان با این حرکت؛ کاری که هرروز درگیرش است. شاید به خاطر سبکِ زندگی این‌ها را در حاشیه دیده و احساس نکرده است. برای همین خواستیم درنگی باشد که برای من یک‌لحظه دیدن آسمان و بیرون رفتن باشد و برای کسی همه‌ی این‌ها.
آیینه را می‌خواستیم برای افزایش کنجکاوی‌، نور را روی زمین و زیر حجمی که بالاآمده پخش کند. شخص درحرکت حجم معلقی را می‌بیند که از آن نور ساطع‌شده و او را قلقلک می‌دهد که وارد شود. در اتودهای اول می‌خواستیم غیر از دیدن آسمان، انعکاس شکست‌ها و کلاژ آسمان را در تکه‌های مختلف ببیند؛ اما بعد دیدیم اگر آفتاب مستقیم بتابد، اینجا مثل کوره عمل می‌کند. برای همین انعکاس نور بالا روی کف اتفاق افتاد و شخصی که بیرون ایستاده، تکه شدن نورها را دیده و وارد می‌شود.
ما خودمان انتخاب کردیم که کجای این پلازا مستقر شویم: کنار درخت‌ها و آب‌نمایی که فواره دارد تا انعکاسِ درخت‌ها در آینه‌ها دیده شود، صدای حوض که شخص همیشه از کنارش رد می‌شود اما در ازدحام جمعیت توجهی ندارد را بشنود؛ نه به‌واسطه‌ی صدا، بلکه به خاطر شلوغی بصری موجود. آیتم‌های جلوخان زیادند، برخی زیبا و برخی نازیبا و ناهنجار هستند؛ اما دیتاهای زیاد باعث عدمِ تمرکز می‌شود. اگر کسی وارد شود و چند لحظه بماند، قطعاً صدای فواره را می‌شنود. فکر کردیم کل مغزی داخل را آینه کنیم، بعد دیدیم شاید حرفی که می‌خواهیم بزنیم نباشد و حواس بیننده را به خود جذب کند، البته آن‌هم بد نبود و درنگی بود. ولی به این رسیدیم که آینه‌ها آرام از پایین در بافت آجر محو شود تا آسمان. دوست داشتیم که مرزها با کلاژی که می‌سازیم آرام اتفاق بیافتد.

الگوی خاصی برای آجرچینی و آیینه‌ها در نظر داشتید یا به‌صورت اتفاقی رخ داد؟
ما خواستیم خیلی کلی و ازلحاظ ارتفاعی یک فشردگی فضایی تولید کنیم، یعنی در دالان اول ارتفاع دقیقاً ۲ متر بسته‌شده (حتی کمی کمتر حدود ۹۶/۱ یا ۹۷/۱ متر) و عرضش جایی ۵۵ سانتیمتر است تا وقتی فرد وارد فضای ۴ متری می‌شود، بیشتر به چشم بیاید. چیدمان آجر قرار بود از ۲ متر به بالا کامل بشود و از پایین آرام به سمت بالا محو شود؛ اما اینکه دقیقاً کجا بچینیم، نه.

این تضاد آجر و آیینه چقدر مهم بوده نمایش داده شود؟ صرفاً ابزاری برای انعکاس آسمان بوده یا این تضاد مدنظر بوده است؟
این تضاد قطعاً وجود دارد. آجر از خاک هست و روحِ عجیبی درونش دارد. نشستنِ آجر در کنار آینه در معماری ما، چه ایرانی و چه شیرازی و تضادی که می‌دهد جذابیت بیشتری تولید می‌کند. آجری که برای مسابقه به ما دادند، به طول ۲۰ سانتیمتر بود. تعداد آجری که می‌خواستیم بکار ببریم، به دلیلِ وزن و جزئیات اجرایی، بهتر بود نصف شود. فکر کردیم وقتی آجر را نصف کرده‌ایم مغزی‌اش آینه است؛ درنهایت هم‌نشینی خوبی شد.

چقدر هویت مدار بودن یعنی ایرانی-اسلامی-شیرازی-جلوخانی-… بودن دغدغه بود تا نمایش داده شود؟
وقتی پروژه مطرح شد، ما روی بخشِ باغ‌ها و عفیف‌آباد مطالعه کردیم. از باغ‌های ایرانی شروع کردیم؛ یکی از ویژگی‌های باغ‌های ایرانی، این بود که از یک خشونتِ محیطی وارد باغ می‌شویم. مثلاً باغِ شازده ماهان که کویر به‌عنوان یک خشونت محیطی است. در خیلی از شهرها باغ‌ وجود دارد و شما از بدافزارهایی دارید که به باغ پناه می‌برید؛ یعنی درونِ فضایی می‌روید که درنگ کنید. به این تعبیر، کوشکی که در محوری از باغ قرار می‌گیرد، نقطه‌ی اوج آن باغ است که شخص داخل آن قرارگرفته و فضایی پدید آمده تا درباره‌ی محیط اطرافش فکر کند یا لذت ببرد. این پناه را می‌توانیم به اثر ربط بدهیم.
دوم ما درجایی بودیم که کارکردش با بستر، گذرِ شخص به باغِ عفیف‌آباد بود؛ ما جلوی گذر را نمی‌گیریم. از زاویه‌ای که حرکت می‌کند و به سمت باغ می‌رود، مسیر یا سیرکولاسیون شهروند را بررسی کردیم تا برحسب آب‌نما و درخت و سایر موارد چطور پاویون را سر راهش قرار بدهیم، گزینه‌ای که اگر دوست داشت وارد شود. در خروج، برعکسِ تاریکی دالانِ ورودی که خود شخص هم مانعِ عبورِ نور از پشت سرش است، پرتاب نور یا انفجار نور را می‌بیند که دقیقاً ورودی باغ را نشان می‌دهد. گشایشِ در خروجی به سمت باغ است.

می‌خواهم بدانم اصلاً به‌عنوان المانی در طراحی شما بوده یا نه؟
قطرات نوری که روی بافتِ آجر بازی می‌کند، قابل پیش‌بینی بوده، اما چیزهای دیگری وجود دارد که در طول کار به آن رسیدیم. ما این را در ۳D گذاشتیم تا ببینیم مثلاً زمان طلوع خورشید چه انعکاسی در کف داریم؟ اما شکستِ نور روی آجر را نمی‌دانستیم. ما خود و مخاطبان را بعد از پروژه روانکاوی کردیم که کدهای مختلفی می‌دادند: چقدر شبیه کوره‌ی آجرپزی هست! این اتفاقی بود که در زمان اتود زدن نمی‌خواستیم از چیزی که وجود دارد استفاده‌ی فرمال کنیم و یک تغییر جزئی بدهیم.
ما در تعطیلاتِ عید با تیم طراحی به سمت تخت جمشید و پاسارگاد رفتیم و درراه، کوره‌های آجرپزی شهر استخر را دیدیم که به سبک خودشان کار می‌کنند. وقتی عکس‌هایی که با گوشی گرفتم را در کنارِ کار می‌گذارم، می‌توان گفت تأثیرش چطور بوده است. می‌خواهم بگویم در ضمیرِ ناخودآگاه خود ما، این هویت شکل می‌گیرد. همان‌طور که من هر کاری کنم آخرش آیتم‌های خوب و بد ایرانی را دارم؛ اما نه آیتم‌هایی که در رسانه‌ها دنبال می‌کنیم، مثلاً شیراز را سریع به سعدی و حافظیه وصل می‌کنیم یا فلان سبک شیراز؛ من این هویت را در همه‌چیز می‌بینیم. حتی بوی غذای مادرم این هویت ایرانی-شیرازی به من می‌دهد. یا در کوچه‌باغ‌های شیراز و درخت‌های چنار و گردویی که ارتفاع دارند و نورهایی که بینش در می‌رود، شبیه به اینجا هست یا بافت خود تنه‌ی درخت. این‌ها درون همه‌ی ما هست.

یک خاطره‌ی جمعی؟
بله وجود دارد، این آیتم‌ها هست؛ اما برایمان خیلی عادی شده؛ به نظر من هویت ما دقیقاً این چیزهاست، نه اینکه خانه فروغ‌الملک یا ارگِ کریم‌خان به‌عنوان نمادِ آجرِ شیراز در کار ببینم. سعی کردم به ضمیرِ ناخودآگاه اطمینان کنم. برایمان جالب بود که ممکن هست در پروژه‌ی بعدی از چیزهایی استفاده کنم که شاید ازنظر معماری امروز جذاب نباشد ولی در خاطره جمعی ما یا پوست‌واستخوان ماست. مثلاً زمانی دستگیره‌ها و درهای خاصی رواج داشت؛ آن‌ها را در پروژه‌هایمان پررنگ کنیم. هویت را من در این چیزها می‌بینم. اگر بخواهم بگویم هست.

واقعاً حس آشنایی دارد؛ نمی‌خواهم بگویم ایرانی یا اسلامی است، ولی وقتی منِ ایرانی واردش می‌شوم قطعاً با یک غیر ایرانی، دو نوع ادراک ذهنی پدید می‌آوریم. گرچه نمی‌توانم بگویم مشابهش را جایی دیده‌ام یا عین به‌عین ارجاع بدهم، اما می‌توانم ارتباط حسی با آن برقرار کنم.
سؤال دیگر اینکه بسترِ کار عوض شد: پاویون را (به هر دلیلی) برداشتند و جای دیگری گذاشتند. چقدر در عملکرد، انعکاس‌ها و مفهوم کار تغییر ایجاد شد؟
هر دفتری برای خودش یک رویکرد و دورنمایی دارد. ما دوست داریم در کارهایمان به بستر فکر کنیم و اینکه پروژه مالِ آنجاست. گرچه وقتی پروژه را ببینید، ۵ سانتیمتر از کف بالاتر است تا مثل یک سفینه باشد، سفینه‌ای که هوشمند روی زمین نشسته و موقت بودنش یادآوری کند که به زمین نچسبیده است؛ ما پی نگذاشتیم. حتی سازه‌ را درجایی دیگر ساخته و با جرثقیل آنجا گذاشتیم. ولی باوجود موقت بودن، برایمان مهم بود که داریم کنارِ یکی از اعضای مهم شهرمان می‌نشینیم و نگاهش می‌کنیم (باغ عفیف‌آباد)؛ بنابراین به بستر، ازلحاظ زاویه‌ی قرارگیری و آن فواره و درخت‌ها و حرکت آدم‌ها، فکر کردیم. به دیوار کاه‌گلی بغلی هم‌فکر کردیم که نرویم آجری بیاوریم که رنگش متفاوت باشد، بلکه با این دیوار بغلی کار کند. سعی کردیم کمی این بستر را ببینیم؛ اما درنهایت، ناخودآگاه درگذر بود که درنگ معنی می‌داد. الآن که رفته در باغ جنت قرارگرفته، درون باغ هست اما دیگر در مسیر یا گذر نیست، در کناری نشسته است. احساس می‌کنی از اجتماعش دور هست، هویتی که با شهروندان شکل می‌گرفت، در آنجا ازدست‌داده است؛ اما از بابت درونش و داخل فضا تغییری نکرده است.

کارکرد اجتماعی کم شده است؟
تعامل با بستر و شهر کاملاً قطع‌شده؛ ما جایی دور از مسیر عبور قرار گرفتیم و تنها کسی که رد می‌شود باغبان است. ما مسیری آنجا گذاشتیم، اما بعد آن‌هم از بین رفت. یکی از داوران روی این مسئله صحبت کرد که شما اگر می‌خواستید درنگ بگذارید، نباید راهِ گریزِ بعدی می‌گذاشتید و یک ورودی کافی بود؛ اما من فکر می‌کنم در بسترِ جلوخان با ورودی و خروجی بهتر تعریف شد تا الآن که تنها یک ورودی دارد و هویتِ واقعی خودش را ندارد.

پس الآن یک المان و تندیس شده؟
بله ابژه‌ای شده که دیگر شهری نیست؛ یعنی کانسپتِ اولیه‌ی ما که آدم شهر زده را وارد کنیم و او چیزی پیدا کند، دیگر وجود ندارد و به قول شما یک لند آرت شده و آن‌قدر هم کار نمی‌کند.

اولین باری که بعد از اتمام کار واردش شدید و در آن ایستادید چه احساسی داشتید؟ نه به‌عنوان آرشیتکت، بلکه به‌عنوان یک مخاطب…
ما در حین اجرا تماماً داخل آن بودیم. ولی من سعی می‌کنم وقتی پروژه تمام شد، کار را نقد کنم. بالاخره تعصبی روی کار وجود دارد، اما سعی کردم نقدش کنم.
امکان نقد اول که خیلی خوب بود، نظر داوران بود. پروژه ما خیلی سنگین بود؛ ما ۱۰ روزه کار را از صفرتا صد ساختیم (از ابتدای طراحی تا انتهای ساخت ۱۵-۲۰ روز). تسمه‌هایی که قرار بود خم بزنند، بدقولی شد و مجبور شدیم تسمه‌ها را بفرستیم مرودشت. همین موضوع باعث شد که ما تقریباً ۸-۹ ساعت عقب بیافتیم و وقتی داوری وارد پروژه شد ما بخشی از سقف را اجرا نکرده بودیم و باز بود. اجرایمان نقص داشت. اولین داور، مهندس ایروانیان که آمدند، ما هنوز کف را هم تمام نکرده بودیم. در زمان بررسی سایر کارها ما داشتیم با فرز کار می‌کردیم و بالاخره توی ذوق می‌زد.
وقتی کار جزء سه منتخب اول نبود، اعضای تیم به‌هم ریختند. من بیشتر از بچه‌ها مسابقه و کار معماری دیدم، درنتیجه آمادگی این را داشتم؛ اما بچه‌ها چون کارشان را خیلی دوست داشتند و تعصبِ زیادی هم چاشنی کارشان بود، خیلی ضربه خوردند. خارج از تعصب هم هرکسی می‌تواند باکار ارتباط برقرار کند. من می‌توانستم قسمت‌های مثبت باقی پروژه‌ها را برای خودم پررنگ کنم تا خودم را ضعیف ببینم و این نقد آنجا شرایطش فراهم شد تا نقاط ضعفش را ببینم.
درنهایت به بچه‌ها گفتم اگر فکر می‌کنید لیاقتش را دارید، جاهای دیگری هم وجود دارد و شاید کار درست دیده نشده، اما ته دلم می‌دانستم جایگاهِ کار به خاطر اجرای ناقصش پایین آمد. در پایانِ کار، به‌عنوان یک مخاطب آمدم و دیدم افرادی که می‌آیند و داخل فضا می‌روند و نظرات و بازخوردهایی که می‌بینی و حتماً سلفی می‌گیرند، بچه‌ها بازی می‌کنند… خودم که آن لحظه رفتم، گفتم این جایگاهش نیست.
کار ما فرصتِ ارتباط با مخاطب را پیدا نکرد. شب به اتمام رسید و فردا صبح داشتند آنجا را تخریب می‌کردند.

یعنی یک رضایت درونی از پروژه داشتید؟
بله و خیلی هم دوستش دارم. من در بین کارهایی که انجام دادم، فقط یک ویلای ساخته نشده را بیشتر از این دوست دارم. البته دوست داشتن دلیل بر نبودِ نقاط ضعفش نیست.

فکری برای دائمی شدن یا تکثیرش دارید؟ نه به‌منظور تکرار خودش، بلکه ایده یا مفهومی که در آن می‌رسانید.
تکثیر کار را لوث می‌کند؛ اگر به‌عنوان یک اُبژه ببینم، هویتش در تکثیر از دست می‌رود. در تمام پروژه‌ها ما تمرین می‌کنیم تا ناخودآگاه در مسیری که دوست داریم، قدم برداریم.
شاید درنگ ادامه‌ی سقاخانه باشد. البته من در سقاخانه، به خاطر نوع مسابقه، زیاد دخل و تصرف نداشتم، ولی اینجا طراح کار کرده و بقیه در کارگاه و بخش ساخت ملحق شدند. در حقیقت یک پروژه‌ی فکری است. باید خودمان را روانکاوی کنیم تا بیشتر بیابیم که چرا در یک فضای بازِ شهری به دنبال یک فضای درون خود رفتیم. جاهایی می‌دانیم که دوست داریم با حواس آدمی کارکنیم. فرم شاید بازی یا ابزاری برای ما هست تا بیشتر آن حس را بدهیم. من این را در ادامه بقیه پروژه‌هایم می‌بینم. اینکه شکلش نمود دیگری پیدا کند قطعی هست، اما خودش را تکرار نمی‌کنم.

اگر بخواهید دوباره درنگ را بسازید یا طرح کنید، جایی هست که اصلاح کنید یا تغییر بدهید؟
شاید فقط در جزئیات اجرایی…

یعنی فرم این‌قدر برای شما غایی و نهایی هست؟ منظورم از فرم همه‌چیز هست … که فکر می‌کنم برای شما این‌طور هست.
بعضی پروژه‌های دیگر که برای زمانِ خودش مثلاً کاندید جایزه معمار شده، الآن برایم سراپا اِشکال هست. شاید آن لحظه ۳ تا ایراد می‌گرفتم، اما الآن ۲۰ تا ایراد می‌بینم یا اصلاً می‌گویم از استارتش مشکل داشته… اما تا امروز که البته ممکن هست تا یک سالِ دیگر عوض شود و سعی می‌کنم عوض و بهتر شود، بیشترین ایراد در جزئیات هست. مثلاً ما آینه را به خاطر زمان و هزینه چسباندیم، بهتر بود خشک کار می‌کردیم. یا برخی از آجرها را که روی تسمه‌ها با چسب قراردادیم، باید تغییر می‌کرد. این‌ها به خاطر زمان کم ما بود و فرصت فکر کردن نداشتم؛ بنابراین بیشترین ایراد همین خواهد بود.

الآن هم ‌زمان زیادی نگذشته؛ هر چه از پروژه بیشتر می‌گذرد، بهتر می‌توان خود را نقد کرد. زمانی هم طراح می‌گوید که این بهترین جوابی بوده که می‌توانستم آن موقع به کار بدهم.
چه الآن که شرایط کمی خاص شد، به خاطر ایمانِ درونی من به این کار و چه در آن لحظه‌ای که اعلام نتایج کردند، در هر دو حالت بیشترین ایراد را در همان مورد دیدم.

هزینه‌ی پروژه کلاً چقدر شد؟
هزینه‌ی کلی تا روز مسابقه تقریباً ۲۳-۲۴ میلیون تومان شد، اما بعد حدود ۵ میلیون تومان دیگر برای جابجایی و رفع ایرادات و افزودن نورپردازی اضافه شد؛ تقریباً نزدیک به ۳۰ میلیون تومان شد. پرزانته‌ی جاهای دیگر هم هزینه‌های اضافه بر این مقدار داشتند. هر مسابقه شیت جداگانه می‌خواهد و حتی اگر ورودی مسابقه رایگان باشد، ما وقت صرف می‌کنیم و دفتر یک هفته به شیت‌بندی و عکاسی و دیاگرام‌ها می‌گذراند.

پروژه‌ی سقاخانه و درنگ، هر دو به‌عنوان دونقطه‌ی شاخص در کارهای دفتری شما، به‌جز پروژه‌های مسکونی، به شمار می‌روند. هر دو هم در مسابقه بوده و فارغ از مقام هریک، در بازه و روندی سریع طراحی و اجراشده‌اند. کلاً این مسابقه‌ها و طراحی و اجرا در یک بازه‌ی زمانی محدود چقدر باعث شده تا خلاقیت‌هایی که در کارهای معمول استفاده نمی‌شود، شکوفا شده و چطور می‌شود این مسابقات ایده‌های بهتری جذب کند و اجرای بهتری داشته باشد؟
در بحث خلاقیت، ذاتِ موضوع کمکتان می‌کند؛ وقتی قرار نیست به خیلی چیزها پاسخ بدهی. البته آن محدودیت‌ها هم کمک‌کننده‌اند، ولی در این موضوعیت ناخودآگاه دستِ شما را باز می‌کند. وقتی در یک مسابقه شرکت می‌کنی، می‌دانی در یک‌زمان خیلی کوتاه قرار هست به چیزی برسی و آن دقیقاً آخرین لحظه‌ی تو هست؛ اما خیلی از پروژه‌هایی که به قول شما مسکونی هست، مربوط به ۳ سال پیش من هست. شاید در دیتیل‌های آخر، الآن من باشد، اما این طرح مال ۳ سال پیش من بوده و معاصرِ من نیست؛ که اگر من بخواهم در این کار موفق باشم، باید صد درصد ۳ سال قبلِ من با امروزم فرق داشته باشد؛ بنابراین آن بازه‌ی زمانی کم مسابقه، این حُسن را دارد که لبه‌ی آخر تو باشد.
در بُعدِ خلاقیت قرار نیست خیلی چیزها را جواب بدهید. یک رویدادِ موقت هست. البته ما کمی به این موضوع فکر کردیم، اما قرار نیست به باران، برف، آفتاب و روابط درون فضایی فکر کنی. تمامی آیتم‌های یک معماری ماندگار را (نه به معنای ذهنی، بلکه کالبدی) در مسابقه نداری. قرار هست پروژه‌ای را ۱۰-۱۲ روز نمایش بدهی، پس قسمتِ آرت پررنگ‌تری دارد، درنتیجه بازتر و خلاقانه‌تر می‌توانی به آن فکر کنی. به نظرم نزدیک به آرت هست تا معماری.

پس بیشتر یک اینستالیشن می‌بینید تا معماری؟
بله. در یک پروژه‌ی معماری خیلی کارکردی، تو تحت تأثیر آن هستی؛ اما این پروژه، به ذاتِ موضوع، می‌تواند تو را دور کند و به آن آرتیستی‌تر فکر کنی. مثل تفاوت اینکه موضوع بیمارستان باشد یا سینما. پس می‌توانید اینستالیشن مطرحش کنید. شاید در این مسابقه علیرضا امتیاز خیلی به این سمت گرایش پیدا کرد و معماری را خیلی کمرنگ‌تر دید؛ کاملاً یک لند آرت و اینستالیشن دید.

و الآن قبل از اعلام نتایج فکر می‌کنید چقدر احتمال دریافت جایزه را دارید؟
واقعیت اینکه تا همین حد برای ما خیلی خوب بوده است. بارها به تیم گفته‌ام و خیلی بیشتر به خودم گفته‌ام که WAF جایی نبوده که من به این سرعت بروم. اگر جایزه‌بگیرم که البته به آن فکر نکرده‌ام، باید بفهمم که هر چیزی باید قدم‌به‌قدم باشد. تا همین الآن ما خیلی بالاتر از گام اول برداشتیم.

حد انتظارتان روز اول این نبود؟
یادم هست خیلی از دوستان نزدیکم و همکاران برخوردی با پروژه داشتند که خیلی اذیت می‌شدم. من در دانشگاه درس می‌دهم و به دفتر هم نمی‌رسم و پروژه‌ای می‌آید و تو میدانی این پروژه را می‌توانستی خیلی بهتر کار کنی و میدانی که توانایی اجرا و … داری، اما چیزی نداری که این را بگویی. یادم هست شما به من گفتید که بیشتر طراح هستی…

گفتم شما بیشتر کار اسکچ و کروکی و طراحی انجام می‌دهید و دوره‌ی دکتری جای پژوهش و خواندن و تاریخ دانستن هست…
واقعاً به این حرف اعتقاد دارم و برای همین یادم مانده است. جالب این هست که اگر می‌خواهید طراح شوید، باید در آن شاخه مطالعات انجام بدهید و در پروژه‌ی فکری که دنبال می‌کنید، دیتا و خوراک فکری جذب کنید. من ۳-۴ سال هست که در دفترم جدی کار می‌کنم تا به خودم ثابت کنم. آخرش جایی مجبوری در بستری که زندگی می‌کنی چیزی را کنی. من تمایلی نداشتم، اما اگر این‌ها را نفرستاده بودم، برخی روی غرض یا واقعاً بی‌اعتقادی به کار، چیزهایی می‌گفتند که اذیت می‌شدم. نه بابت حرف آن‌ها، بلکه اینکه چطور می‌توانم درونم را بیان کنم و بگویم جایگاهش این نبوده است. برای همین وارد مسابقه شدم.

این‌قدر اطمینان به پروژه داشتید که مطمئن بودید باید جای دیگری مطرح شود؟
بله و اینکه بعدها کسی چیزی درباره پروژه نگوید. خیلی از کسانی که در مسابقات شرکت می‌کنند، بعد از یکی دو بار، دیگر نمی‌آیند؛ چون می‌دانند در انتهایش چیزی نیست؛ ولی یک‌بار می‌آیند تا بگویند من این را دارم. مسابقه در «ArchDaily» و «WAF» ارائه شد که خیلی برای ما مهم بود، بعد معمار و AA. در این چهار مسابقه و جایگاهِ رقابت قرار گرفتن برای من کافی است. WAF جای بزرگی هست و می‌ترسم، الآن پروژه که به دفتر می‌آید ترس داری که انتظارات از خودت بالا رفته و اگر آرام گام برنداری، زمین می‌خوری. برای همین به نظرم اگر به این فکر نکنم، به نفعم هست. اصلاً بدان فکر نکردم. رقبا را می‌شناسم ولی مقایسه نکردم؛ نه در جو دفتر و نه در خلوت خودم. همین‌قدر برایم کافی است.

 

منتشر شده در: دوهفته‌نامه طراح امروز / شماره ۲۷ ، نیمه دوم مهر ماه ۱۳۹۶ ، نگاه امروز، صفحه ۸

به قلم:مهشید معتمد

کپی‌رایت این مطلب متعلق به «دوهفته‌نامه طراح امروز» می‌باشد. لذا بازنشر آن در نشریات و فضای وب (وب‌سایت‌ها یا شبکه‌های اجتماعی) با هر شکل و عنوان، فقط با پذیرش کتبی شرایط گروه رسانه‌ای طراح در ثبت مرجع و ماخذ امکان‌پذیر است.