متن زیر بیش از آنکه نظریه و یا نقد باشد، محصول فکر کردن با صدای بلند نگارنده است. در اینجا مجموعه‌ای از مطالعات، مشاهدات و تجربه‌های شخصی، گرد هم آمده‌اند و نگارنده با بندهایی، هرچند ضعیف تلاش در ارتباط آن‌ها داشته است تا بنای نظری یک نقد را پی‌ریزی کند، لذا این متن از حیث علمی هیچ‌گونه ادعایی ندارد و بیشتر نگاهی گذرا به جامعه‌شناسی معماری است.


منتشر شده در: دوهفته‌نامه طراح امروز / شماره ۲۱، نیمه دوم تیر ماه ۱۳۹۶ ، نگاه امروز ، صفحه ۸

به قلم: رضا ظهرابی


یکی از غفلت‌های علمی و عملی معماران ایرانی و نظام آموزشی معماری در ایران، عدم پرداخت به گرایش مهمی به نام جامعه‌شناسی معماریست. جالب آنکه سرفصل جامعه‌شناسی، واحد درسی تعریف‌شده‌ای در اکثر دانشکده‌های معماری می‌باشد که متأسفانه به جهت عدم توانایی تدریس آن و همچنین مقبول نیفتادن این واحد در میان دانشجویان و اساتید، همواره نادیده گرفته‌شده تا آنجا که معمولاً به‌غیراز مدیران گروه‌های آموزشی فرد دیگری از این واحد درسی اطلاع ندارد. جامعه‌شناسی معماری در جهان جدید یکی از ارکان اصلی طراحی‌ها محسوب می‌شود و می‌توان گفت که نظام تئوریک طراحی‌های جدید بر این مبنا استوارشده‌اند.
بی‌شک یکی از دلایل آشفتگی وضع موجود معماری کشور، عدم وجود یک نظام نظری جهت بررسی و طبقه‌بندی و تحلیل معماری ایران به‌خصوص در زمانه بعد از دوران مدرن است. کج نهادن خشت اول دیوار معماری مدرن ایران، محصول سستی و ابهام زمینی است که ما معماران با تردید بر آن قدم می‌گذاریم. ابهام ایده‌ها و سستی زمین تئوریکی که بر آن پی طرح‌های خود را بنا می‌کنیم، مرضی است که بدون درمان کردنش، دیوار کج این آشفته‌بازار را تا ثریا ممتد خواهد کرد.
شاید اگر تلاش‌های استاد پیرنیا در طبقه‌بندی معماری ایرانی نبود همین شناسایی دست‌وپاشکسته و قدیمی موجود که منبع کنکورهای معماری از کاردانی تا دکترا هستند هم وجود نداشت. امروز سبک‌شناسی معماری ایرانی استاد پیرنیا با تمام انتقادهایی که به آن می‌شود، تقریباً رقیبی ندارد و اگر هم اظهارنظرهای انتقادی به آن می‌شود اصولاً منتقدانش حوصله تدوین نظریه‌ی دیگری در این حوزه را ندارند چراکه صرف وقت و هزینه در این حوزه برای ما معمارانِ بازاری، سودآور نیست لذا تنها به همان کلی‌گویی‌هایمان اکتفا می‌کنیم.
بیرون از این بازار به معماری کشور که نگاه می‌کنی، مردمی را می‌بینی که در آپارتمان‌های نظام‌مهندسی سازِ بی‌قواره خود زیست می‌کنند. آن‌سوی ماجرا هم سلبریتی‌های معماری که بی‌خیال مردم و محیط، با دستمزدهای بالا، مشغول طراحی تک بناهایی از ویلاها و سفارش‌های شهرداری‌ها و سرمایه‌داران هستند تا با شرکت دادنشان در جوایز معماری سلبریتی‌تر شوند. دولت‌ها هم چهل سال است که به امید کارشناسان و تکیه‌بر کارمندانشان با سیاست‌گذاری‌های فصلی خود در حوزه مسکن سعی در بیرون آوردن نام دلخواهشان از دل صندوق رأی را دارند. در میانه این نمایش تراژیک، شهرداری‌ها نقش کمیته امداد بزرگی را بازی می‌کنند که با بی‌قواره کردن شهرها، گروهی از مردم را با جریمه ساخت و تراکم فروشی، مجبور می‌کنند تا حقوق گروهی دیگر از مردم را بدهند و این‌گونه شهرهای این مُلک تبدیل به منبع بودجه جاری شهرداری‌ها می‌شوند.
لازمه نظم دادن به این آشفتگی، تولید نظام نظری است که این بار نه‌تنها معماری و شهر را موردبحث قرار می‌دهد بلکه با استفاده از صلاح تاریخ و جامعه‌شناسی به مقابله با وضع موجود برمی‌خیزد.
«پری اندرسون» در کتاب «تبارهای دولت استبدادی»، تمدن اسلامی را تمدنی غالباً شهری توصیف می‌کند که واجد دو ویژگی هستند. آن‌ها حیات خود را بر مبنای اول تجارت (به لطف قرار گرفتن در میانه چین و اروپا) و دوم غنیمت حاصل از جنگ‌ها تعریف کرده بودند.
در توصیف مورد اول می‌توان یکی از بارزترین نشانه‌های تمایل به تجارت در شهرهای اسلامی را شکل‌گیری عنصر قدرتمند بازار عنوان کرد. بازار رکن اصلی شهرهای اسلامی بود به صورتی که در تحلیل شکل‌گیری شهرهای اسلامی باید اول به تحلیل عنصر بازار و شیوه شکل‌گیری آن اقدام کرد.
همچنین این تمدن به تولید کشاورزی بی‌توجه بود و حتی در مواردی آن را خوار می‌شمرد و تا حد زیادی در شهرهایی محصور شد که بنا به نیازهای نظامی، ایجاد یا تقویت‌شده بودند. بر این مبنا شهرهایی مانند بصره، کوفه و فسفاط به‌عنوان شهرهای نظامی کنترل‌گر فتوحاتی مانند ایران و مصر ایجاد می‌شوند و بعد شهرهایی مانند اصفهان (سپاهان)، قزوین و همدان هم در رده‌های بعدی قرار می‌گیرند.
با متوقف شدن فتوحات و همچنین تغییر نظام‌های قدرت در جهان و به‌تبع آن تغییر شکل تجارت از خشکی به دریا، توده‌های مردم بیکار و بی‌عار و غیر مولد در شهرها شکل گرفتند. اندرسون شرایط را به این شکل توصیف می‌کند: «شهرهای یادشده هزارتوی سردرگم و بی‌شکلی از خیابان‌ها و ساختمان‌ها، بی‌هیچ مرکز یا فضای عمومی بودند و تنها به مساجد و بازارها… توجه می‌شد. همان‌طور که هیچ انجمن تجاری یا تخصصی مالکان را سازمان نمی‌داد، هیچ صنف پیشه‌وری هم فعالیت پیشه‌وران خرد را در شهرهای بزرگ اسلامی موردحمایت قرار نمی‌داد… پایین‌دست این پیشه‌ورها، جهانی زیرزمینی از دسته‌های جنایی و گدا در میان اقشار بی‌کار و لمپن‌پرولتاریا به چشم می‌خورد.»
اقشار بی‌کار و لمپن ‌پرولتاریا عموماً در دسته‌ها و گروه‌های عیاری و فتوت تجمیع می‌شدند که بروز مثبت آن‌ها اصولاً در نهادهایی مانند زورخانه‌ها شکل می‌گرفت. حیات آن‌ها وابسته به کارکردشان بود. محلات تودرتو و پیچیده که وابسته به عنصر بازار شکل می‌گرفتند، نیازمند تأمین امنیت بودند و در خلأ ساختار مرکزی که به تأمین امنیت شهرها و محلات بپردازد، این لات‌ها و عیاران بودند که این خلأ را پوشش می‌دادند. معاش این اقشار بازمانده از نهاد بازار، عموماً با زورگیری تأمین می‌شد لذا این قشر هم‌زمان با تأمین امنیت، خود در مرحله‌ای دیگر مخل امنیت نیز به شمار می‌رفتند.
با مدرن شدن نهاد دولت در زمان رضاشاه، نقش عیاران در شهر کم‌رنگ شد. دولت مدرن به شکل عملی و ساختاری با آن‌ها به مقابله برخاست. از طرفی به سرکوب آن‌ها اقدام کرد و از طرفی دیگر با تشکیل شهربانی و ایجاد ساختاری مرکزی جهت تأمین امنیت شهرها، عملاً کارکرد عیاران را از بین برد.
مدرنیته دولت ساز رضاشاه با بهره‌گیری از معماران تحصیل‌کرده نسل اولی، ساختار شهر را تغییر داد. محلات تودرتوی شهر که عموماً وابسته به بازارها تعریف می‌شدند، این بار با نظام خیابان‌ها و کوچه‌ها طراحی شدند. ساختار محلات به هم خورد و خیابان‌ها در نقاطی حتی بازار شهر را نیز قطع کردند. با طراحی مدرن شهرها، نظام محلات که به نحوی بنیان وجود لات‌ها بر آن استوار بود از بین رفت. «لات‌ها در پی این تحولات تا حد زیادی در بازار ادغام شدند: برخی از آنان در میدان‌ها مشغول به کار شدند و برخی دیگر در سطوح پایینی ساختار بازار. به‌این‌ترتیب لات‌ها به‌عنوان یک نیروی اجتماعی از میان رفتند یا تغییر شکل و جایگاه دادند؛ اما فرهنگ و سبک‌ زندگی‌شان مستقل از آنان به حیات خود ادامه داد. فرهنگی متکی بر ارزش‌های مردانه که رفتار خود را بر مبنای قانونی «نانوشته» توجیه می‌کرد و قانون رسمی را قبول نداشت.»
قانون نانوشته لات‌ها با بروزهای فرهنگی خود در دهه چهل در سینما و فیلم فارسی در زیرپوست شهر همچنان به حیات خود ادامه می‌دادند.
در زمانه پهلوی دوم و با ملی شدن صنعت نفت و درآمد سرشاری که از دل مام میهن به حکومت تزریق می‌شد، محمدرضا پهلوی دست خود را برای تغییرات ساختاری اقتصاد و اجتماع بازمی‌دید. پهلوی دوم که بعد از کودتای ۲۸ مرداد، دهه سی را به تأمین ثبات سیاسی پرداخته بود، برای فرار از رکود اقتصادیِ سال‌های پایانی این دهه با همکاری بنیاد فورد و دانشگاه هاروارد دست به تهیه برنامه‌های توسعه عمرانی کشور زد.
اصلاحات ارضی به‌عنوان یکی از مفاد تغییرات سال‌های دهه چهل در تحولات آینده نظام شهری ایران نقش بسازی ایفا کرد. با خروج مالکان از چرخه کار و عدم تعریف نظام جایگزین، نظام کشاورزی و روستایی دچار بحران شد و با سو مدیریت منابع، این بحران خود را به شکل مهاجرت گسترده روستاییان به حاشیه شهرها نشان داد. این حاشیه‌نشینی بازیگر اصلی تحولات اجتماعی سال‌های آینده ایران شد. حاشیه‌نشینی‌های دهه چهل و پنجاه ایران که بعد از اصلاحات ارضی ایجاد شدند به نحوی اولین بروز اجتماعی تصمیمات توسعه ایران محسوب می‌شوند.
مارکس در هجدهم برومر لویی بناپارت از اصطلاح لمپن‌پرولتاریا برای اشاره به گروه یا اقشار وازده جامعه استفاده می‌کند که معمولاً ‌در حاشیه شهرهای بزرگ جوامع صنعتی زندگی کرده و از ارتباط و اتصال با طبقات فعال و مولد جامعه بریده‌اند. این گروه که از جریان زندگی عادی به دورند، بدون شغل و حرفه‌ای مفید زندگی خود را در شرایط بسیار نامطلوب و سخت می‌گذرانند.
اینان برای امرارمعاش و گذران زندگی غالباً به کارهای ناشایست و ضد انسانی تن می‌دهند. «سنت مارکسیستی لمپن‌پرولتاریا را در متن روابط سرمایه‌داری قرار می‌دهد اما منظور ما از این نیروی اجتماعی تمام آنانی است که در حاشیه و بدون ارتباط با تولید زندگی می‌کنند. این نیروی اجتماعی در تاریخ ایران سابقه طولانی و ریشه در ساختار اجتماعی ایران به‌خصوص شهرهای آن دارد.»
حاشیه‌نشینان شهری در ایران حاملان تازه فرهنگ عیاران شدند که با بهره بردن از قوانین نانوشته آن‌ها به زیست اجتماعی خود سامان می‌دادند. روی دیگر ماجرای مدرنیزاسیون، شکل‌گیری نیروی اجتماعی دیگری بود که با بهره بردن از فرهنگ مدرن سبک زندگی خود را در شهرها ایجاد کردند. طبقه متوسط نوظهور ایران که همراه با مدرنیته دولت ساز رضاشاه متولد شد را مجموعه‌ای از صنعت‌گران و روشنفکران و اساتید دانشگاه‌ها و کارمندان دولت تشکیل می‌دادند. آن‌ها در دوران پهلوی اول و دوم با بهره بردن از امکانی که پول نفت برای توسعه اجتماعی و فرهنگی ایجاد کرده بود خود را رشد دادند.
برنامه‌های توسعه عمرانی محمدرضا پهلوی که از سال ۴۱ شروع شد و مقرر بود سال ۶۶ به منزل مقصود برسد به پاشنه آشیل خود بدل شد و تضاد گسترده و شکاف طبقاتی این دو نیروی اجتماعی که به لطف تعلیمات مارکسیستی آن سال‌ها عمیق‌تر هم شده بود، کار دست نظام پهلوی داد.
از این به بعد بود که تضاد حاشیه و متن به عنصر اصلی نظام اجتماعی کشور بدل شد. سال‌های بعد از انقلاب و به‌واسطه فراگیری ایدئولوژی‌های چپ اسلامی و از طرفی جبهه و جنگ که تمام نظام‌های اجتماعی و اقتصادی را معطوف به خود تعریف می‌کرد، این تضاد در ظاهر امر روی نهان کرده بود.
در این دوران تأمین نیازهای اولیه مهم‌تر از نیازهای ثانوی و اوقات فراغت بود. اولویت دولت بر تأمین هزینه‌های جنگ و مایحتاج زندگی روزمره مردم بیان شد لذا منابع حمایتی برای بنگاه‌های تولیدی در اختیار نداشت. این امر تولید پایین را رقم زد که جامعه را به سهمیه‌بندی و زندگی کوپنی سوق داد. زندگی فراغتی و نیازهای ثانویه و مصرف معنایی نداشت و اساساً زیست روزمره در سیاست‌های کلان با عنوان پشت جبهه» بیان می‌شد و زندگی روزمره هویتی مستقل از جبهه نداشت.
در این دوران عدم مصرف و زندگی با ایدئولوژی هماهنگ (جبهه) اصولاً جامعه‌ای بی طبقه، همگن و یکسان را شکل داد که شکاف‌های طبقاتی آن پرشده بود.
برای ایجاد توسعه و سازندگی بعد از جنگ، نگاه به زندگی‌ مادی و دنیایی اصلی‌ترین بنای فکر است. لذا به تغییر نگاه مردم نیاز بود.
جامعه جنگ باید به بازار کار وارد می‌شد. پیامد نظم جدید ایجاد جامعه و مصرفی بود که این بار مصرف مختص طبقه (غنی و فقیر) و فرهنگی (سکولار و مذهبی) نبود و هر گروه به سهم خود در آن شرکت داشت.
افزایش پذیرش دانشجو، افزایش تورم، افزایش درآمد، ایجاد بنگاه‌های تولیدی، تأمین کارخانه‌ها، بالا رفتن میزان مصرف، تغییر شکل شهرها با ایجاد فروشگاه‌ها و بنگاه‌های تبلیغاتی و بیلبوردها، تبلیغات تلویزیونی، ذائقه فراغتی، بانک‌ها برای سرمایه و بیمه جهت حفظ بدن مادی، دعوت مردم به امر خیابان، از بین رفتن دید مستکبر و مستضعف، ایجاد طبقه متوسط نو و سرمایه‌ای شدن مقوله‌ی تحصیل و علم با ایجاد مدارس غیر‌انتفاعی و دانشگاه آزاد اسلامی، از نشانه‌های تغییر فاز زندگی در این دوره بودند.
از این زمان بود که همه‌چیز شروع شد. سریال پدرسالار را به یاد بیاورید. اسدالله خان پدرسالار به همراه فرزندانش در خانه‌ای قدیمی با حیاط مرکزی در محله عودلاجان زندگی می‌کردند. نظام خانه به این صورت بود که گرداگرد حیاط اتاق‌های فرزندان ذکور خانواده سامان‌یافته و در بالاترین نقطه اتاق اسدالله خان پدرسالار واقع‌شده بود. اسدالله خان ایدئولوژی حاکمیت را نمایندگی می‌کرد. او برای حفظ نهاد خانواده سنتی خود تمام تلاشش را به کار می‌بست؛ اما جامعه جدید که شکاف بین تولید و مصرف را در دهه هفتاد درک کرده بود به مقابله با او برخاست. اولین کسی که نشانه‌های جامعه جدید را دید عروس کوچک خانه بود. «آذر» تنها زن شاغل خانواده بود که فهمید همسان‌سازی‌ها در جامعه جدید دیگر جواب نمی‌دهد. او از قدرت انتخاب و سلیقه اطلاع پیداکرده بود و به مبارزه با خانواده سنتی برخاست. اگر پیکان را نماد همسان‌سازی طبقاتی و ضد سلیقه دوران جنگ بدانیم که از فقیر و غنی همه از این تنها ماشین موجود بهره می‌بردند، ناصر فرزند کوچک خانواده (شوهر آذر) تنها کسی بود که با داشتن ماشین مونتاژی رنو ۲۱ جدید خود مقابل این نظم همگانی ایستاده بود. هسته خانواده سنتی در معرض تهدید قرار گرفت.
اگر خانه را محلی برای بروز سنتی‌ترین شکل روابط اجتماعی یعنی خانواده و عنصری برای حفظ سرمایه خانوادگی بدانیم و از طرفی خیابان را محل بروز مدرنیته اجتماعی و نماد سرمایه اجتماعی تعریف کنیم، باید گفت که خانه و نهاد وابسته‌اش در میانه دهه هفتاد شکست سنگینی را متحمل شدند.
ایدئولوژی حاکمیت برای نجات نهاد خانواده از مواضعش کوتاه آمد و اسدالله خان پدرسالار که پشت خود را خالی از هرگونه حمایت می‌دید زمین‌بازی را به بسازبفروشی که نگاه فیلم به او مذموم بود واگذار کرد. تیشه مصرف‌گرایی ریشه اصلی‌ترین نماد نهاد خانواده یعنی خانه سنتی را از بین برد؛ اما ایدئولوگ‌های سنت گفتند چاره‌ای نیست، برای حفظ هویت مهم‌تری به نام خانواده و امر خانه باید انتحار کرد و بین خانه و خانواده یکی را حفظ کرد و این بعد از عقیم بودن جمال (پسر اول خانه)، دومین ضربه به خانواده سنتی بود؛ و این‌گونه بود که خانه، نماد و هویت اصیل خانواده سنتی فروخته شد. در پایان این سریال پربیننده دهه هفتاد، سفره جشن بازگشت به خانه و حفظ خانواده (تو بخوان سفره ختم خانواده) پهن شد، اسدالله خان آپارتمانی خرید تا تمام خانواده به‌صورت مجزا، از واحدهای زیستی مستقلی بهره‌مند شوند. نظام درختی سنت (اولویت‌بندی شده) در خانه سنتی با حیاط مرکزی، به‌نظام ریزومی و بی اولویت و هم‌سطح آپارتمان تغییر پیدا کرد. پدرسالار از بالا به پایین وابسته به جوان بودن اهل خانه کلید واحدها را به ناصر و آذر، بعد جلال بعد جمال و در آخر خودش و عزیز داد که پاهایشان کم‌کم درد می‌کرد و توان بالا رفتن از پله‌ها را نداشتند. دیدگاه رسمی فکر می‌کرد با تاکتیکی منحصربه‌فرد توانسته ایدئولوژی هویت‌گرای خود را در دنیای جدید نجات دهد و خانواده را به‌عنوان اصلی‌ترین نماد آن احیا کند. بعد از این عملیات نجات، تمام تلاش خود را به کاربست که پدرسالار را در زندگی جدید همراهی کند، ستادهای تبلیغاتی این جنگ به راه افتادند و سربازان این بازی جدید برنامه خانواده شجاعی مهر، جوایز اتومبیل بانک‌ها، برنامه تصویر زندگی، خانم دکتر فردوسی و ازدواج‌های دانشجویی، تعریف روز پدر و… بودند. تمام تلاش سیستم معطوف به حفظ سرمایه خانوادگی و سرپوش گذاشتنش بر عدم توانایی‌اش برای تولید سرمایه اجتماعی شد.
سیستم این عدم توانایی‌اش را با تقلیل سرمایه اجتماعی به سرمایه درون خانوادگی جبران کرد. ازاین‌پس ریشه گرفتاری‌های جامعه نه در امر اجتماعی که در فرد باید جستجو می‌کردید. با کنار گذاشتن امر اجتماعی و تقلیل آن به امر فردی، جامعه شناسان کنار گذاشته شدند و روانشناسان رشد کردند تا روان مردم را تعمیر و مصائب را با امر ذاتی تحلیل کنند، اینجا فرد بود که باید ترک اعتیاد می‌کرد، اینجا فرد بود که باید طلاق نمی‌گرفت، درس می‌خواند، دروغ نمی‌گفت، بهداشتش را رعایت می‌کرد و… همه‌چیز به فرد و نهاد او یعنی خانواده محدود می‌شد و جامعه و امر اجتماعی از معادلات حذف شدند. سیستم تمام تلاش خود را بکار بست تا فرد و خانواده را در برابر اجتماع، قوی و مصون از آسیب بدارد. ایران‌خودرو ۱۲ ساعته در هفت روز هفته و دوازده ماه سال، خودرو تولید کرد تا خانواده‌ها از آسیب اجتماع مصون باشند. تا اتومبیل را تبدیل کند به ادامه خانه در خیابان و پیکان و پراید، همچون خانه‌هایی متحرک، قفس‌های آهنینی باشند که از خانواده در برابر اجتماع حفاظت کنند. خانه پدرسالار با تراکم فروشی شهرداری و هنر دست بسازبفروش‌های نوظهور دهه هفتاد بعد از چند سال نام جدیدی را برای خود برگزید. عرصه فانتزی مصرف، خانه پدرسالار را به «خانه سبز» تغییر داد که فرید و لیلی که جوان‌تر بودند در بالاترین طبقه و عزیز و آقا جون، این بار نه در شاه‌نشین خانه که در پایین‌ترین طبقه ساکن شدند. دولت خانواده را در مواجهه‌های اجتماعی‌اش تنها گذاشت. دیری نپایید که عدم توجه به تولید سرمایه اجتماعی باعث شد که سرمایه درون خانوادگی و امر خانه هم تیشه به ریشه خود زد و تاکتیکی که حاکمیت جهت حفظ نظام خانه در پیش‌گرفته بود به ضد خود تبدیل شد. تولیدات ایران‌خودرو که برای حفظ سرمایه خانوادگی در برابر جامعه و شهر تولید می‌شدند، این بار نیازمند اتوبان بودند و همین بود که تهران با کرباسچی باید متحول می‌شد و خانه سبز در طرح اتوبان منطقه قرار گرفت و به‌عنوان آخرین پایگاه‌ها و سنگرهای ایدئولوژی خانواده گرای سنت، برای همیشه از بین رفت و در سری دوم سریال خانه سبز که در همان سال‌ها ساخته و توسط صداوسیما پخشش متوقف‌شده بود تعدادی از اعضای خانواده در هنگام عبور از همین اتوبان کشته شدند.
این‌گونه بود که طبقه متوسط، بی‌پناه در آشفته‌بازاری که نهاد دولت ازیک‌طرف و سرمایه از طرف دیگر برایش تدارک دیده بودند رها شد. خانه پدرسالار حتی اگر سالم هم می‌ماند در فشار بازار تهران به محله عودلاجان به انبار بازاریان تبدیل می‌شد؛ اما حکایت طبقه متوسط که در متن تضاد اجتماعی ایران بودند یک‌ور ماجرا بود. ورِ دیگر این حکایت، حاشیه‌نشینی بود که بعد از جنگ و انقلاب و رشد مهاجرت از روستاها به شهرها و شهرهای بزرگ‌تر، انقدر دچار فربگی شد که در همان میانه دهه هفتاد دولت را به چالش‌های اجتماعی کشاند. اغتشاش‌های نیمه دهه هفتاد در اسلام‌شهر و حاشیه‌نشینی‌های مشهد از نمونه این وضعیت بودند.
با سر کار آمدن دولت احمدی‌نژاد و بالا رفتن سرسام‌آور قیمت نفت، نهاد دولت همچون مجنونی که از بند رهاشده باشد دست خود را برای هر اقدامی بازمی‌دید. آن‌ها با ساخت مسکن مهر در حاشیه شهرها و از طرفی برخوردهای پلیسی آن سال‌ها با بزه‌کاران محلی، به نحوی این امکان را فراهم آوردند که حاشیه‌نشینی شهری توان سازمان‌یابی را برای خود فراهم کند.
سرمایه بادآورده نفت در نیمه اول دولت احمدی‌نژاد و برهم خورد نظام اقتصادی کشور بعد از تحریم‌ها و همچنین اجرای طرح هدفمندی یارانه‌ها و پرداخت‌های ماهانه، طبقه متوسط را به‌شدت تضعیف کرد و از طرفی به رشد مهاجرت گسترده به شهرها منجر شد. نظام آشفته اقتصادی و سیاست‌هایی به‌اصطلاح بازار آزادی دولت منجر به ظهور طبقه سرمایه‌دار تازه به دوران رسیده‌ای شد. پیر بوردیو در کتاب تمایز خود فرهنگ این طبقه نوظهور را به‌خوبی کاویده؛ کسانی که فرهنگی ندارند بلکه فرهنگ را می‌خرند و با بهره بردن از امکانی که جهان رسانه‌ای در اختیارشان قرار داده عکس فرش کردن اتاقشان با دسته‌های دلار را به اشتراک می‌گذارند.
شکاف طبقاتی موجود در کشور که می‌توانی هم‌زمان پورشه یک‌میلیاردی و پیکان پنج‌میلیونی را در سر یک چهارراه ببینی امروز به بحرانی‌ترین شکل ممکن خود را بروز داده است.
شهر به ویرانه‌ای سوخته در آتش جامعه و سیاست تبدیل‌شده که بی‌شک بخش اعظمی از تحولات امروزش را ما معماران ساخته‌ایم. حاشیه‌های سازمان‌یافته مسکن مهر، ویلاهای لاکچری لواسان و جوایز معماری که هیچ‌گاه برای طبقه متوسط طراحی نمی‌شوند، امروز مجموعه نمای شهر را می‌سازند.
دفاتر معماری نظام‌مهندسی آپارتمان‌های بی‌کیفیت را برای طبقه متوسط می‌سازد تا هرروز بیشتر این طبقه را تضعیف کنند و دانشجویان تازه فارغ‌التحصیل شده دانشگاه‌ها در پروژه‌های مسکن مهر سهیم می‌شوند تا در تقویت و سازمان‌دهی حاشیه‌ها ایفای نقش کنند. آن‌طرف ماجرا هم دو گروه دفاتر هستند که برای سرمایه‌داران کار می‌کنند، دفاتری که ده‌ها و چه‌بسا صدها میلیون تومان می‌گیرند تا برای مسابقات معماری طرحی بزنند که عملاً برای آحاد جامعه بلااستفاده است و یا با ساخت لاکچری ترین ساخته‌ها مأمنی مکش مرگما بسازند برای صفحات اینستاگرام طبقه نوظهور سرمایه‌داران تازه به دوران رسیده.
ما معماران در شکل‌دهی به این تضاد طبقاتی سهم تاریخی و بسزایی داریم. خانه‌ها و شهرها نشانه‌هایی از وقایعی هستند که در بطن جامعه روزگار می‌گذرانند. وقتی در طرفی از شهر مسکن مهرها ساخته می‌شود و در طرف دیگر کاخ‌های رومی و آن وسط طبقه متوسط شهری با بحران تراکم دست‌وپنجه نرم می‌کنند، نمی‌توانیم بگوییم ما معماران در حاشیه این واقعه تنها نظاره‌گر باشیم.
معماری اجتماعی آن‌گونه از معماری است که برای طبقات مختلف جامعه امکان زیستی شرافتمندانه را فراهم می‌آورد و شاید بهتر باشد که بگوییم زیستن را برای همه به زندگی کردن مبدل می‌کند. معماری اجتماعی معماری است که متعهدانه برای تمام طبقات اجتماعی دست به ساخت می‌زند. معماری اجتماعی از خود سلبریتی و از کارفرما نمونه انسان لاکچری نمی‌سازد. معماری اجتماعی معماری است که با اشراف کامل بر تحولات اجتماعی اقدام به طراحی می‌کند. معماری اجتماعی معماری است که در برابر معماری دولت ساز می‌ایستد، او در برابر معماری که از یک‌سو مسکن مهر را تدارک می‌بیند و از سوی دیگر مگامال های بزک شده با سینماها را هدف قرار می‌دهد تا دست برنده در بازی سیاست را داشته باشد، مقاومت می‌کند و طرحی را برای تقویت هر چه بیشتر سرمایه اجتماعی تدارک می‌بیند.
معماری اجتماعی تنها راه برون‌رفت از ماجرای آشفته‌ای است که در آن گرفتار آمده‌ایم.
ما معماران می‌توانیم همان‌گونه که جامعه‌شناسان رهبری نظری جامعه را در دست دارند، نظام تئوریک شهرها را هدایت کنیم و به اصلاح وضع موجود بپردازیم.

پی‌نوشت:
جرقه اولیه نگارش این متن بیش از سه سال پیش با خواندن مقاله درخشان «منازعه لات و سوسول» نوشته «متین غفاریان» و منتشرشده در شماره چهاردهم ماهنامه «مهرنامه» خورد که به گفته غفاریان ایده اصلی آن در گفت‌وگو با استاد «یوسف اباذری» بدست آمده است. ازاین‌رو مقاله حاضر، به نوشته غفاریان ارجاعات متعددی خواهد داشت.

 

منتشر شده در: دوهفته‌نامه طراح امروز / شماره ۲۱، نیمه دوم تیر ماه ۱۳۹۶ ، نگاه امروز ، صفحه ۸

به قلم: رضا ظهرابی

کپی‌رایت این مطلب متعلق به «دوهفته‌نامه طراح امروز» می‌باشد. لذا بازنشر آن در نشریات و فضای وب (وب‌سایت‌ها یا شبکه‌های اجتماعی) با هر شکل و عنوان، فقط با پذیرش کتبی شرایط گروه رسانه‌ای طراح در ثبت مرجع و ماخذ امکان‌پذیر است.